دشت سبز خدا
برای دیده ام پیمان گذارم که دیگر ننگرد بر کس خدایم
دل من قیل و قال عشق دارد روم صحرا دلم را جا گذ ارم
به صحرای جنون آواره ام من به دشت سبز تو پا میگذارم
برای دیده ام پیمان گذارم که دیگر ننگرد بر کس خدایم
دل من قیل و قال عشق دارد روم صحرا دلم را جا گذ ارم
به صحرای جنون آواره ام من به دشت سبز تو پا میگذارم
هدیه های بس دل ارا و عطایائی نفیس در گذار عمر ویران میرسد از سوی افلاک
در خرابات سیه مستان نباشد بیم راه مزرع اعمال باشد کوره راهی بیمناک
شاهراه دل بود سر چشمه عشق ازل این متاع خوش سرانجامی است هم چون آب تاک
گر ز حکمت بی نیازی خوان کتاب درس دل در نیایش شهره شو از غافلان باشد چه باک
دادگاه بی پناهان داور عالم بو د لیک داد استان وجدان عرض حالی بیصدا
موکب عشق است خرامان میرود آرام و شاد فوج فوج بال تو کاها صدایش در ورا
راه فرش است از گل سرخ و دل مجنون بید اجر بی پاداش دارد عشقهای بی بها
مزرع رویای من افسانه حزن است و اندوه ای زمان تا کی بگویی کن صبوری بی بها
تا بکی تنهای تنها تا به کی این قصه ها این حکایت های بی حاصل غم بی انتها
پرس پرسان تا بکی اسرار ناپیدای خویش ژرف و ژرفای وجودم را بجستم سالها
زندگی خشک است هم چون خاک یک گلدان تشنه از چه ترسانی مرا ای زندگی از خارها
من گنه کارم گناه عشق باشد گردنم ای خدای عاشقان بنویس مرا در یادها
سبزه های شسته با شقایق همدم عشق ورزی دارند گلعذاران چپ و راست
در سیاهی شب من نشستم بی تاب بیخود از خویش شدم بیقراری ز کجاست
بوی صمغ و کندر ز هوا می آید میسرایند ملائک آری این شهر خداست
پلکهایم سنگین روح من نا آرام حلقه ای از نور است آسمان نا پیداست
آواره شدم به کوه و صحرای جنون مجنون شده ام به لیلی ای بی بنیاد
با درد فراق خو گرفتم هیهات صد وای که یار نمیکند از من یاد
آن یار سفر کرد ه که دل همره اوست ای کوه تو دانی که نیم من فرهاد
من سایه ظلمتم و ایوان خیال د ر عمق بصیرت و گرفتار نهاد
با جوهر روحم به قلم آمیزم در زر ورق دلم نویسم این یاد
روی خود بنمای و جانم را بگیر قید تسلیمم توئی همراه من
من چه دارم که فدای تو کنم قطره اشکم ببین حرمان من
کودکی را تا جوانی برده ام در جوانی رنج پیری خورده ام
در تلا طم غرق اوهام تو من قعر ظلمانی و افکار تو من
هی به خود گفتم خدایا چیستی تو کجا هستی چه جائی زیستی
تا نشسته برف پیری بر سرم فصل پائیزم توئی هم ساز من
رحم کن بر من نمایان روی خود بر من غم دیده و رنجور خود
عشق را با عشق کن تو امتحان خش خش شاخه ببین در جان من
بنده ات را کن نوازش خوش مرام ای چراغ دیده رخشان من
چه گویم من چه جویم من ز احوال دل خسته عزای قلب بشکسته و این یاران هر راهی
وداع اخرین روز جدائی هست در یادم مقدس تر ز رو ح عشق بود معجون زیبائی
برای رستن یک دانه. رنج برزگر باید که اسرار دل عاشق بود رمزش شکیبائی
چه حزن انگیز چه روح افزا دل بی هم زبان باشد که حد فاصل بیداری شب باشد و کابوس تنهائی
ز نثر زندگی شعری سرودم تا بخواند یار به پیوند شفیق نا خدا و عشق و ان شبهای رویائی
آن کس که به زیبایی خود میبالد از خویش فراموش و در ویرانی است
در پیکر و حسن خویش پنهان شده است لبهای شکفته چون شقایق واهی است
در بحر طراوت جوانی غرق است در حکمت پیران بنگر بحرانی است
بر شاخه قد و شب مو مسرور است در سایه خویش محو و دل بارانی است
از پیکر خویش بنائی از حسن بساز زیبایی عابدان همیشه باقی است
در کتاب دل کشیدم چهره سبز طبیعت داستان زندگی پیموده ام با بی پناهی
من که تبعیدی دل هستتم و با دل همدمم عشق ریزد آتش اندوه به جان با بیصدایی
آب مردابم و با گام سکوت همراه هستم چشمه اشکم بخشکید از فراق و بیوفایی
مهر ورزی بهار و رنج و اندوه خزان من هم آغوشم به رنج عشق و حسن بی ریایی
هستی و اسرار بنهفته بود قانون مطلق در خلال شیشه های پنجره بیداد باشد
با شگفتی و تعجب میزنم بر خود تفائل در فضای بیکسی فالم به من همزاد باشد
دانه ای از دل بدون انتظار افشانده ام تا که شاید بار گیرد یار با من یار باشد
فصلهای زندگیم اشک بود و بی وفایی چون خزان زندگی شد برگ زرد هم پای باشد
باد پاییزی که برگ افکن بود همراه من شد چون که مرگ دل بود خط شفق گمراه باشد
ای به مهرت دل خراب آباد با غمت سازم و به تو دمساز
سالها عمر من به شاگردی چون تو استاد من شدی چه نیاز
گر نگردد به کام من گردون سر زلف تو میکند گره باز
طاق ابروی تو مرادم باد چشم مست تو در دلم انباز
من مرادی ز کس نمی جویم بر در مسجدت نشینم باز
من به ذکر تو عارفم شب و روز هر که روی تو دید شد هم راز
به لبخند و نگاه آتشین گویم ندایم را که هستی موطن انفاس من اما نمی یابی
دلت را با دلم هم ساز کن عاشق ترینم کن نما دیوانه تر از این مرا اما نمی خوانی
بیا تا کوچه های باغ دل را در هم آمیزیم سراغی گیر از من ای ملامتگر به هیجانی
زبان درس دل آموختم رنگ سپید اشک مسیرش عودها سوزاندم و قدرم نمیدانی
نه صبر و طاقتی ماندست و نه شادی کرنا ئی در این دنیای دیوانه سزد قلبم نرنجانی
................................................................................................................................
روزی که سرشتند وجودم در خویش غم نامه سرنوشت شوم و دل ریش
خواندند که در دو روز عمرت به نظر باید بخوری غصه و غم ای درویش
نظاره گر عشقی و محبوس ابد باید که مجازات شوی با کم و بیش
ذل خون شوی افسرده شوی نیست شوی در ظلمت عمر خون جگری داری پیش
گفتم که نخواهم بخورم خون جگر گفتند که اقتضای حکمت است این همه نیش
کجا باشد نوای موج سرکش که آرامش بگیرد از دل زار
کجا شد آن هوای پاک و ازاد شکو ه زمزم آب و چمن زار
تو ای پروانه وش زیبای صد رنگ کجا هستی چرا گشتی دل آزار
کجایی آهوی دشت خیالم منم درمانده و مشعوف دیدار
چراغ عشق به خاموشی گرایید چو سقف کلبه عشق گشت آوار
آن همه اسرار بنهفته که در جان تو بود آشنایی بود جدایی بود ز یاری بیوفا
در نقاب زندگیت بیقراری و مناعت چون ونوس عشق بودی پا به پای لحظه ها
عزم راسخ داشتی با اشعه خورشید و ماه گل به گل گردیدی و احساس تو بی انتها
آفرین بر عشق پاکت شبنم یاسین و گل در مناجات سحر گاهان تو بودی و خدا
اگر همراه تنهایم به من بی همرهی را بخش چو باشم سالک کویت نخواهم همره خسته
مناعت بی غرورم ده شوم خاک در مسجد نشانیت نشانم ده که قلبم سخت بشکسته
چونکه این عالم هستی به وفا گشت بقا از بلندای کواکب این ندا پا نگرفت
گر چه منزلگه .روح است و عواطف دردل صدف فکر من زار به سخن جا نگرفت
مونس هر شب ظلمانی من مرغ شب است این ستم کار به تنهایی من تا نگرفت
در نیایشکده رفتم به هوای دل خویش لیک در بسته شد و جامه دیبا نگرفت
خاستگاه د ل من مهد نیایش باشد دختر جنگلم و سبزه به همتا نگرفت
جان داده ام ز هجر و جفاهای روزگار دل تنگی مرا چو حبابی ندیده ای
من بغض سرد و مذبح عشق دل حزین اما چه باشکوه غم من را خریده ای
این عمر لحظه ای است ز دنیای جاودان گلوا ژه های عشق بود چون پدیده ای
در زیر گام و تلاطم افکار بی صدا قطرات اشک را به صورت احساس دیده ای