دشت سبز خدا
تو ای جانان من هستی قرارم چنان غرقم خبر از خود ندارم
برای دیده ام پیمان گذارم که دیگر ننگرد بر کس خدایم
دل من قیل و قال عشق دارد روم صحرا دلم را جا گذ ارم
به صحرای جنون آواره ام من به دشت سبز تو پا میگذارم
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:16 توسط ف.ب راحیل
|
با توجه به اینکه فراغتی حاصل شد تا بتوانم سروده ای و گویشی از خاطرات کهنه دور و نزدیک .ناملایمات و عمر کوتاه جوانی و آلام بیش و کم. شادیها و عاطفه ها را بدین وسیله و به صورت مجموعه اثاری در اوردم و تقدیم به کسانی که دوست دارند این اشعار را بخوانند در ضمن این اشعار دارای مجوز چاپ از وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی کرمان می باشد و به نام شاعره ثبت است و در حال چاپ می باشد.ف-ب.راحیل با تقدیم خالصانه کل محبت فاطمه