اقتضای حکمت
دست از دلم برداشتم خود را رها کردم به خویش از خویشتن گشتم خجل بیهوده و روحی پریش
................................................................................................................................
روزی که سرشتند وجودم در خویش غم نامه سرنوشت شوم و دل ریش
خواندند که در دو روز عمرت به نظر باید بخوری غصه و غم ای درویش
نظاره گر عشقی و محبوس ابد باید که مجازات شوی با کم و بیش
ذل خون شوی افسرده شوی نیست شوی در ظلمت عمر خون جگری داری پیش
گفتم که نخواهم بخورم خون جگر گفتند که اقتضای حکمت است این همه نیش
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 7:45 توسط ف.ب راحیل
|
با توجه به اینکه فراغتی حاصل شد تا بتوانم سروده ای و گویشی از خاطرات کهنه دور و نزدیک .ناملایمات و عمر کوتاه جوانی و آلام بیش و کم. شادیها و عاطفه ها را بدین وسیله و به صورت مجموعه اثاری در اوردم و تقدیم به کسانی که دوست دارند این اشعار را بخوانند در ضمن این اشعار دارای مجوز چاپ از وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی کرمان می باشد و به نام شاعره ثبت است و در حال چاپ می باشد.ف-ب.راحیل با تقدیم خالصانه کل محبت فاطمه