سر انجام
جان به لب امد و جانان سراغم نگرفت بی کسی کشت مرا روح من آرام نگرفت
چونکه این عالم هستی به وفا گشت بقا از بلندای کواکب این ندا پا نگرفت
گر چه منزلگه .روح است و عواطف دردل صدف فکر من زار به سخن جا نگرفت
مونس هر شب ظلمانی من مرغ شب است این ستم کار به تنهایی من تا نگرفت
در نیایشکده رفتم به هوای دل خویش لیک در بسته شد و جامه دیبا نگرفت
خاستگاه د ل من مهد نیایش باشد دختر جنگلم و سبزه به همتا نگرفت
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:13 توسط ف.ب راحیل
|
با توجه به اینکه فراغتی حاصل شد تا بتوانم سروده ای و گویشی از خاطرات کهنه دور و نزدیک .ناملایمات و عمر کوتاه جوانی و آلام بیش و کم. شادیها و عاطفه ها را بدین وسیله و به صورت مجموعه اثاری در اوردم و تقدیم به کسانی که دوست دارند این اشعار را بخوانند در ضمن این اشعار دارای مجوز چاپ از وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی کرمان می باشد و به نام شاعره ثبت است و در حال چاپ می باشد.ف-ب.راحیل با تقدیم خالصانه کل محبت فاطمه