صبوری
دیدگان روشن از رنگ سپید اشکها درد و اندوه زمان باشد به جان بی بها
دادگاه بی پناهان داور عالم بو د لیک داد استان وجدان عرض حالی بیصدا
موکب عشق است خرامان میرود آرام و شاد فوج فوج بال تو کاها صدایش در ورا
راه فرش است از گل سرخ و دل مجنون بید اجر بی پاداش دارد عشقهای بی بها
مزرع رویای من افسانه حزن است و اندوه ای زمان تا کی بگویی کن صبوری بی بها
تا بکی تنهای تنها تا به کی این قصه ها این حکایت های بی حاصل غم بی انتها
پرس پرسان تا بکی اسرار ناپیدای خویش ژرف و ژرفای وجودم را بجستم سالها
زندگی خشک است هم چون خاک یک گلدان تشنه از چه ترسانی مرا ای زندگی از خارها
من گنه کارم گناه عشق باشد گردنم ای خدای عاشقان بنویس مرا در یادها
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 14:43 توسط ف.ب راحیل
|
با توجه به اینکه فراغتی حاصل شد تا بتوانم سروده ای و گویشی از خاطرات کهنه دور و نزدیک .ناملایمات و عمر کوتاه جوانی و آلام بیش و کم. شادیها و عاطفه ها را بدین وسیله و به صورت مجموعه اثاری در اوردم و تقدیم به کسانی که دوست دارند این اشعار را بخوانند در ضمن این اشعار دارای مجوز چاپ از وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی کرمان می باشد و به نام شاعره ثبت است و در حال چاپ می باشد.ف-ب.راحیل با تقدیم خالصانه کل محبت فاطمه